;

معرفی کتاب “سالار مگس ها” Lord of Flies (نوشته اختصاصی امیر)

این کتاب رو تازه خوندم. دیدم بد نیست حالا که داریم فیلمها رو معرفی میکنیم، یه کتاب رو هم معرفی کنیم. البته کتاب بسیار معروفی است و فکر می کنم خیلی ها خونده باشن، اما خب چون بعد از خوندن این کتاب ذهن خودم خیلی مشغول شد، گفتم یه بررسی اجمالی بکنم این کتاب رو. کلا این کتاب از اون جنس کتاب هایی است که آدم تا مدت ها بعد از تموم کردنش همچنان بهش فکر می کنه.

نویسنده این کتاب آقای ویلیام گلدینگ این کتاب رو در سال ۱۹۵۴ نوشته. در خصوص آقای گلدینگ به همین بسنده می کنم که نویسنده ای است انگلیسی که یکبار نوبل ادبیات رو هم بدست آورده. بسیاری معتقدند مضامینی که او در این کتاب استفاده کرده ارتباط مستقیمی به تجربه ۵ ساله او در جنگ جهانی و چیزهایی که در این جنگ دیده است، دارد. یکمی به این مورد در توضیح شخصیت های کتاب خواهم پرداخت.

این کتاب در سال ۱۳۶۲ توسط آقای حمید رفیعی ترجمه شده که اتفاقا همین نسخه رو خوندم. گویا ترجمه دیگری هم توسط خانم مژگان منصوری از این اثر وجود داره.

خلاصه داستان اینه که هواپیمای گروهی از بچه های نوجوان مدرسه ای در جزیره ای سقوط می کند و بچه ها حالا باید در کنار هم زندگی کنند و راهی برای نجات پیدا کنند. اما در کنار درست کردن آتش، برپا کردن سایبان، و ایجاد نظم به چیزی فراتر احتیاج دارند و آن غلبه بر شر درونی خود است.

تا به حال اقتباس های زیادی از این اثر انجام شده که سه فیلم دقیقا اسم این رمان رو هم داشتند. حتی خیلی ها معتقدند که بسیاری از مضامین سریال “لاست” هم از این داستان برداشت شده. اما خب مسلمه که هیچ کدام از این فیلمها به ارزش خود رمان نیستند.

خب از اینجا می خوام یکمی شخصیت ها رو بررسی کنم، و واضحه که از اینجا به بعد خیلی از جاهای مهم داستان لو میره. پس خطر اسپویل شدیده و فقط کسانی که کتاب رو خوندند از این به بعد رو بخونن:

رالف: او قهرمان (پروتاگونیست) اصلی داستان است. او یک رهبر بالفطره است و شخصیتی کاریزماتیک دارد. او نمادی از تمدن, دموکراسی و نظم است.

خوکه: این شخصیت را در رمان اصلی با لقب Piggy صدا می کنند. نام اصلی او هرگز فاش نمی شود. او پسری چاق, دارای آسم و عینکی است. با اینکه یک جاهایی ازداستان روی اعصاب می رود، اما او نماد عقلانیت و علم در این داستان است.

جک: شخصیت منفی (آنتاگونیست) اصلی داستان. او به دنبال شکار است. (اولین نشانه های بازگشت از تمدن و رویکرد وحشی گری در صحنه های شکار آشکار می شود). رنگ آمیزی صورتش باعث می شود تا هرگونه شرمی در او از بین برود. او نظم را از بین می برد و قبلیه شکارچیان را ایجاد می کند. بیشتر منتقدین بر این باورند که او نمادی از “هیتلر” در این داستان است.

راجر: او سادیسمی ترین فرد گروه است. در حالیکه رگه هایی از خوی اصلی او در اول داستان، جایی که سعی می کند یکی از بچه های کوچک را با سنگ بزند، هویدا می شود. نکته شخصیت او اینجاست که هر چند بقیه بچه ها، کم کم در تاریکی فرو می روند، او تنها شخصیتی است که از ابتدا تاریک توصیف می شود. او تنها کسی است که قتلی عمدی را انجام می دهد. او دست راست جک است و در واقع نقش “هایدریش” را برای هیتلر دارد.

سیمون: او در واقع قهرمان خاموش داستان است. مترجم او را “گنگ خواب دیده” می نامد. او شخصیتی کمک کننده دارد و همذات پندار است. بقیه بچه ها او را عجیب و غریب می بینند.  او تنها کسی است که جرات روبرو شدن با هیولا را دارد. اما قبل از اینکه موفق شود واقعیت را در مورد هیولا به بچه ها بگوید کشته می شود. صحنه کشته شدن او در واقع یادآور کشته شدن مسیح است.

سام و اریک: این دو که در کتاب اصلی در اکثر جاها Samneric خطاب می شوند، دوقلوهایی هستند که همیشه کنار هم هستند. به خاطر ترس و شکنجه مجبور می شوند به قبیله جک بپیوندند، هر چند که به نظر میرسد همچنان به رالف وفادارند.

رابرت و موریس: این دو هم از مریدان جک هستند و همواره کنار او دیده می شوند.

بچه های کوچک: بچه هایی که بیشتر به نق زدن, گریه کردن، میوه خوردن و بازی مشغولند و تقریبا کار دیگری انجام نمی دهند.

 

توضیحات کوتاه جهت روشن شدن بعضی از زوایای کتاب:

سالار مگس ها چیست: در یکی از فرازهای داستان، جک تصمیم می گیرد که سر خوکی را که کشته اند به نیزه بزند، و به هیولا پیشکش کند. این خود نشانه ای از چیرگی خوی وحشی گری اوست. در ادامه مگس های زیادی دور سر خوک که روی نیزه است، جمع می شوند و توهمات سیمون، “سالار مگس ها” را بوجود می آورد. سالار مگس ها در واقع اشاره ای به “بعل الذباب” Beelzebub  هم دارد.

صدف: نمادی از نظم بین گروه است. صحنه خرد شدن صدف، نمادی از از بین رفتن نظم و سیطره آشوب در جزیره است.

مرگ سیمون: در واقع نمادی از مرگ مسیح، و مرگ معصومیت است.

چرا راجر دو طرف نیزه را تیز کرد: در یکی از جذاب ترین جاهای داستان که قبیله در تعقیب رالف است، دوقلوها به رالف می گن که راجر دو طرف نیزه رو تیز کرده، که اشاره به این دارد که می خواهد پس از کشتن او، یک طرف نیزه را در سر قطع شده او و طرف دیگرش را در زمین فرو کند، درست مانند سر خوک. در این صحنه رالف که نمی تواند این سطح از خشونت را باور کند بارها این سوال را با ترس می پرسد: چرا دو طرف نیزه رو تیز کرده؟

شکاف جزیره: این شکاف در اثر سقوط هواپیما رخ داده و در واقع نشانی از جراحت در روح جزیره است که با ورود پسران به آن اتفاق افتاده.

 

خب امیدوارم این کتاب رو بخونید و همونقدر که من ازش لذت بردم، شما هم لذت ببرید.

امیر

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
به من اطلاع بده: